بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است

وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است

وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است

گذشت عمرم ز نیمه و نیامدی

طبقه بندی موضوعی

۱۹ مطلب با موضوع «ashaar» ثبت شده است

*مناظره دو شلوار*

دو تا شلوار توی یک خشکشویی/
شبی کردند باهم گفت وگویی

یکی از آن دو خیلی شیک تر بود/
کمی از آن یکی باریکتر بود

دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت/
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود/
از آن اجناس شیک ” لندنی” بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت/
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود‌/
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود/
هم از بالا ، هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار/
به زحمت می شد او را گفت ، شلوار

گذشتِ روزها ، بی ارزشش کرد/
تلاش و کارو زحمت ، نخکشش کرد

پس از یک شست وشو با خوب رویی/
نشسته گوشه ای از خشکشویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا/
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر/
به او می گفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم/
کنار جنسهای شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه/
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه در مکانی لوکس بودم /
کنار جنس هایی لوکس بودم

کنار کفشهای چرم اعلا/
و کت هایی به قیمت های بالا

پس از یک دوره ی چشم انتظاری/
رسید از راه مرد پولداری

تراولهایی از جیبش درآوُرد/
مرا فوری خرید و باخودش بُرد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم/
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم/
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا/
گرانقیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول/
تراولهای رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم/
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم/
همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری/
که روی زانویت هم وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزُرد/
ولی پیش رقیبش کم نیاوُرد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا/
لباس گُنده های ” رده بالا “

منم مثل تو شلوارم برادر/
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده/
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز/
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم/
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم/
و نه پولی را ز حق الناس خوردم

خدارا شکر اربابم شرف داشت/
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود/
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوشرویی رفاقت کرد با من/
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه ومعصیت کرد/
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا/
نژاد پاک انسانهای والا

معلم در صف آزادگان است/
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند/
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر از تنهایی بپوسم/
به جز پای معلم را نبوسم…

99/9/9

نمی دانم چرا این دل فراری است

تو گویی قلب من مثل قناری است

حدیث آشنا کرده فراموش

همیشه چشم من ابر بهاری است

****

بیا و یک نظر بنما بر این دل

فراموشش مکن منزل به منزل

شبش را روز گردان مثل خورشید

فروزان کن برایش نور امید

مران او را تو از این خطه بیرون

غلام دل شود پروانه مجنون

سفیر عشق را گو تا بیاید

یکی حلقه به دست او نماید

ببرد از همه هستی دنیا

بشوید جان خود مانند دریا

*****

حدیث دلبری ها را رها کن

غم پیمانه روز جزا کن

****


دردمندم

دردمندم دوایم باش

قبله گاه دل گدایم باش

روسیاهم سفیدش کن

منظر گوشه نگاهم باش



دیوان مسکین

معرفی کتاب

دیوان مسکین اثر گرانقدر و ارزشمند استاد حسین انصاریان (با تخلص مسکین) شامل 304 عنوان غزلیات معنوی و عرفانی ، 82عنوان مثنوی در زمینه حکمت، معرفت، عرفان،اخلاق، عبادت و 115 عنوان مناجات عرفانی به انضمام ترجمه منظوم مناجات خمسه عشر امام زین العابدین و یک هزار بیت شعر تحت عنوان چشمه سار عشق در مدح حضرت سید الشهداء (ع) و یکصد عنوان شعر در مدح اهل بیت (ع) بیش از 500 عنوان دو بیتی عارفانه را شامل می شود.

تمام بود و نبودم تویی

تمام بود و نبودم تویی گل نرگس

شمیم چشمه جاری تویی گل نرگس

فریادرس

به خیال خالِ رویت، شده طی بساط عمرم
نظری به حال زارم که تو منجی جهانی


ز چه رو شبی به سویم، نظری نمی نمایی
به برم نمی نشینی، به برت نمی نشانی


تو که واقفی زحالِ دلِ زارِ ناتوانم
چه شود اگر نمایی نظری به ناتوانی

 

این اشعار را در کتاب فریادرس دیدم

 

خیلی زیباست

خسروی دارم که باشد ماه تابان همه

خسروی دارم که باشد ددشمنا ن را ملحمه

-----------------------------

خسروی دارم که باشد صد برابر با جنان

خسروی دارم که باشد در زمین شاه جهان

-----------------------------

خسروی دارم که باشد رازدار فاطمه – س -

خسروی دارم که دارد صد نشان فاطمه– س –

--------------------------------

خسروی دارم نباشد مثل او در هر زمان

خسروی دارم که پنهان است و ظاهر در جهان

------------------------------

خسروی دارم که باشد مختفی در قلبمان

خسروی دارم نهان ازآن نشان بی نشان

------------------------------------

خسروی دارم  بیاید تا جهان روشن شود

خسروی دارم که عشقش مر تورا ایمان شود

----------------------------------

خسروی دارم که خالش خلوت جان و دل است

خسروی دارم که پیمان بسته از عهد الست

---------------------------------------

خسروی دارم که رویش مهرتابان راخجل

خسروی دارم زعدلش ظلم ظالم مضمحل

-------------------------------------

خسروی دارم  بیاید تا دلم روشن کند

خسروی دارم  بیاید تا جهان گلشن کند

-----------------------------------

خسروی دارم  بیانش مثل دریا نیلگون

خسروی دارم  کند ظلم وستم را واژگون

**************

امید وصال

آنگه که چکه می کرد زشیر قلب من عشق

صدای آب می داد نوای دلربایش

به آسمان آبی خیره شدم ندیدم

بجز دو صد نگاهش ، نشسته ام به راهش

نظر به آن جمالش ، به خال بی مثالش

به رفتن پگاهش ، به هیبت جلالش

عجب مدار از من چنین شکسته قلبم

مگربیاید از ره ، ببینم آن جمالش

به رو ء یت هلالش ، زگیسوی سیاهش

بچینم از رخ او ، گلی ازآن وصالش

بریده باد دستم ، بسی قلم شکستم

به لطف دوست بستم ، امید بر وصالش

***********

آشفته بازار

وجودم نخ نما گشته به مقراض فراموشی

زبس از یاد بردی تو ، مرا در دام بیهوشی

فلک افسونگری بنمود و مکرو حیله هایی کرد

امان از دست این مردم ، امان از حرف درگوشی

برفتی تو و تنها شد دل زار و نزار من

خیال و فکر من این بود که در وصلم بسی کوشی

چو در انظار این مردم تو با سیلی بنوازی

بسی آب و روان گشته ز چشمانم به مدهوشی

 شفای درد و درمانی ، قرار دل ، تو سامانی

رهاکردی و رفتی تو مرا در خواب خرگوشی

دراین زندان اسکندر ، من وصدها پریشانی

تویی آرامش دلها ، چرا عیبم نمی پوشی

اسیر بو ی موی تو ، دل آشفته بازارم

تویی سرو خرامانم ، چرا ازمن نظر پوشی

غزل گفتی و دُ رّ سفتی دراین هنگام مشتاقی

مدال افتخارمن همین رسم سیه پوشی

نمک پاشان زخمم شد همان چشمان پرشورت

تحمّل کرده ام امّا تو می پاشی و می پوشی

اگر چه شعر من چندان نباشد در خور رویت

ز الطاف خفیّ خود مرا لاجرعه می نوشی

--------------------

http://mahdi26dehghan11.blogfa.com

------------------

پیغام و پس پیغام

جز رحمت چشمان تو، دنیا چه می‌خواهد
تشنه به غیر آب، از دریا چه می‌خواهد

حالا که موسایم شدی راهی نشانم ده
غیر از نجات، این قوم از موسی چه می‌خواهد

شاید بپرسی از چه دنبال دَمَت هستم
دل مرده نوعاً از دَم عیسی چه می‌خواهد؟

پیغام و پس پیغام یعنی یاد ما هستی
مجنون جز این پیغام، از لیلا چه می‌خواهد

پیراهنی بفرست شاید زنده ماندم من
جز دل خوشی، یعقوب نابینا چه می‌خواهد

تا کیسه ما پر شود احسان تو کافی است
مسکین به جز خیرات از آقا چه می‌خواهد

چیز مهمی نیست این که ما چه می‌خواهیم
باید ببینیم آن جناب از ما چه می‌خواهد

ای انتقام پهلوی پشت درِ خانه
غیر از ظهور تو مگر مادر چه می‌خواهد

علی اکبر لطیفیان